تبلیغات
::: پرتیکان ::: - به مناسبت سالمرگ سهراب سپهری

به مناسبت سالمرگ سهراب سپهری

شنبه 8 اردیبهشت 1386 , توسط احمدرضا سلیمانی

قصه این است كه نمى خواست كتابى را بخواند كه در آن باد نمى آید.
سهراب سپهرى محصول پدیده هاى بكر پیرامونش بود، پدیده هایى كه او به خوبى آن ها را احساس مى كرد. «جهت تازه اشیا»، «آغاز زمین»، «حوضچه اكنون» و هزاران اتفاق تازه كه آن ها را جور دیگر باید دید.
گاهى شاهدیم هنرمندان بسیارى تا پایان عمر خود به دنبال كنكاش و تجربه اند و بارها مسیر شناخت خود را تغییر داده، از جایگاه هاى مختلف به پدیده ها و اتفاق هاى پیرامونشان مى نگرند و حتى تا پایان عمر مسیر قابل قبولى را از نظر خودشان طى نمى كنند. اگرچه این كنكاش قابل ستایش است، اما چنین كنكاشى براى سهراب به این شكل و شمایل رخ نداد. سهراب تلاش داشت به عمق پدیده ها راه پیدا كند و مسیر كشف این عمق با مسیرهاى تجربیات متفاوت جدا بود، به این معنا كه سهراب سپهرى تا نقطه قابل نشانه گذارى اى به كشف و شهود پرداخت و از آنجا به بعد این فضاى پیرامونى بود كه به سهراب سپهرى دریچه هاى تازه اى را هدیه مى كرد. در واقع، اساساً سپهرى در نقاط عطف شاعرى اش جست وجوگر و كاشف پدیده اى نیست بلكه تازگى و بكر بودن به ذهن او سرازیر مى شود. در این حالت، شاعر به آینه اى تبدیل مى شود كه بازتاب دهنده پیرامون است، پیرامونى كه «هستى» اش را آفریده و عناصرش به همان صداقت فطرى به نمایش درمى آید. سهراب سپهرى ذهنى از این گونه دارد، ذهنى كه عناصر پیرامونى همان گونه كه هستند خودشان را به او نشان مى دهند.
با نگاهى به آثار سپهرى درمى یابیم كه او در ابتدا شكلى از همان كنكاش مرسوم هنرمندان و شاعران را در خود داشته و تلاش كرده دغدغه هاى درونى اش را با شعر معرفى یا التیام بخشد،
در «مرگ رنگ» با شاعرى از این دست روبه روییم.
«دیرگاهى ست در این تنهایى ‎/ رنگ خاموشى در طرح لب است» یا «نیست رنگى كه بگوید با من ‎/ اندكى صبر سحر نزدیك است».
در این فضاها، شاعر از موقعیت خودش در «هستى» و پیرامونش سخن مى گوید و از این كه چقدر دلگیر، خسته و افسرده است.
در «مرگ رنگ»، رابطه سهراب با اطراف به گونه اى است كه همه چیز علیه اوست و به خواب فرورفته است. به این سطرها توجه كنید: «فرسود پاى خود را چشمم به راه دور ‎/ تا حرف من پذیرد آخر كه زندگى: ‎/ رنگ خیال بر رخ تصویر خواب بود‎/»، «سرگذشت من به زهر لحظه هاى تلخ آلوده ست»، «دیرى ست مانده یك جسد سرد، در خلوت كبود اتاقم»، «جهان آلوده خواب است ‎/ فروبسته است وحشت، در به روى هر تپش هر بانگ»، «او نمى داند كه روییده ست ‎/ هستى پربار من در منجلاب زهر»، «در زمین زهر مى روید گیاه تلخ شعر من

در واقع، این سطرها كه از شعرهاى مختلف سهراب سپهرى در مجموعه «مرگ رنگ» انتخاب شده، همه حكایت از فضاهایى دارد كه اگرچه رگه هایش تا پایان زندگى سهراب در او قابل پیگیرى ست ،اما این گونه سرودن از آن ها را دیگر در آثار او نمى بینیم. سهراب در «مرگ رنگ»، نیمایى به تكامل رسیده و احساساتى است كه موزون مى سراید و وزن را مى شكند، اما درتركیب واژگانى و غرور آن ویژگى هایى كه ما سهراب را با آن ها مى شناسیم، حرف قابل توجهى ندارد. اما در «زندگى خواب ها» سال ۱۳۳۲ اتفاقات تازه اى رخ مى دهد، اتفاقى مثل «زندگى» در «خواب ها». براى شناخت فضاى این مجموعه كه در واقع سهرابى كه ما مى شناسیم از این جا قابل نشانه گذارى است، نیازمند دانستن و شناخت دو فضاییم، اول «زندگى» سپس «خواب». در واقع، شاید دلیل این مسأله كه عده اى شعر سهراب را نمى فهمند این باشد كه از «زندگى» و «خواب» شروع نكرده اند و تلفیق این دو در یك فضاى شعر برایشان قابل ادراك نیست. سهراب با «زندگى خواب ها» وارد جهانى مى شود كه در آن جهان تا ابد خواهد زیست. به این سطرها توجه كنید:
«در تابوت پنجره ام پیكر مشرق مى لولد ‎/ مغرب جان مى كند، مى میرد»، «شب را نوشیده ام»، «زمزمه هاى شب در رگ هایم مى روید»، «به استخوان هاى سرد علف چسبیده ام»، «اتاقى به آستانه خود مى رسید كه مرغى بیراهه ى فضا را مى پیمود ‎/ و پنجره اى در مرز شب و روز گم شده بود».
این سطرها خبر از كشف ها و راه هاى تازه اى مى دهد كه سهراب در حال طى طریق در آن هاست. تركیب هاى واژگانى تازه، نگاه باریك بین و دقیق و در عین حال حساس و از همه مهم تر یافتن ارتباطات تازه میان اشیا، طبیعت و انسان از مشخصه هاى این كشف است. شاید این نوع نگاه سهراب سپهرى از همین مجموعه شروع شده باشد. در این مجموعه، سهراب از نیما فاصله گرفت و اگرچه هنوز (و تا پایان البته) پیرو او بود، اما راهى را براى خودش یافت كه پایانش «حمله واژه به فك شاعر بود».
در واقع برخى از مخاطبان نمى توانند با این تركیب واژگانى سپهرى و فضاهایى كه میان خواب و بیدارى است ارتباط برقرار كنند، این است كه كلید آن ها متعلق به دروازه شعر سهراب نیست. شعر سهراب در «زندگى» و «خواب» شكل مى گیرد. به این معنى كه زندگى عادى در شعر او جریان دارد، اما مناسبات میان عناصر و اجزاى تشكیل دهنده شعر شبیه مناسبات «خواب» مى ماند كه هر پدیده اى ممكن است بدون منطق زمانى ـ مكانى در كنار هر پدیده دیگرى قرار بگیرد. به بیانى دیگر، تركیبات واژگانى سپهرى در عرفانى ملایم و قابل حس ریشه دارد كه سادگى و مناسباتش مانند «خواب» است كه هیچ محدودیتى در آن یافت نمى شود و راه نمى یابد. به این سطر توجه كنید: «بزى از خزر نقشه جغرافى آب مى خورد». این بخشى از همان زندگى و خواب است كه سهراب در «صداى پاى آب» مى آورد.
مى توان گفت سهراب سپهرى در «زندگى خواب ها» در تلاش بود خود را به فضاى تازه اى پرتاب كند. در شعر «مرز گمشده» سطرى دارد كه احساس مى كنم به تجربه خودش از «مرگ رنگ» و رسیدن به «زندگى خواب ها» بسیار نزدیك است. این سطر را بخوانید:
«از مرزى گذشته بود ‎/ در پى مرزى گمشده مى گشت». در واقع، این سطر را شاید به نوعى بشود به ذهن سهراب از مجموعه اول به مجموعه دوم تعمیم داد.
در مجموعه سوم سهراب سپهرى «آوار آفتاب» كه در سال ۱۳۴۰ منتشر مى شود، اتفاقات دیگرى مى افتد. این اتفاقات از طرفى به «مرگ رنگ» شباهت دارد و از سویى به «زندگى خواب ها». از آن جایى كه تنهایى خودش و غمزدگى اش را بیان مى كند، رگه هاى «مرگ رنگ» را دوباره به شكل دیگرى تكرار مى كندو از آنجایى كه باز دنبال نوجویى است، شبیه «زندگى خواب ها» است. به این سطرها توجه كنید:
«تنها در بى چراغى شب ها مى رفتم ‎/ دست هایم از یاد مشعل ها تهى شده بود»، «كنار مشتى خاك ‎/ در دوردست خودم، تنها نشسته ام»، «ریشه ات را بیاویز من از صداها گذشته ام ‎/ ... رؤیاى كلید از دستم افتاد ‎/ كنار راه زمان دراز كشیدم ‎/ ستارها در سردى رگ هایم لرزیدند»، «از شب ریشه سرچشمه گرفتم»، «پنجره اى را به پهناى جهان مى گشایم»، «اندوه مرا بچین كه رسیده است»، «بى تابى انگشتانم شور ربایش نیست، عطش آشنایى ست»، «در نهفته ترین باغ ها دستم میوه چید». این ها نمونه هایى است كه تلفیق دو فضاى در حال تجربه كردن سهراب سپهرى را نشان مى دهد. او باز از غمگینى خودش حرف مى زند و از این كه هنوز زنجیرى غم است «ماهى زنجیرى آب است، من زنجیرى غم». اما همین «غم» او را وارد دریچه اى از جهان دیگر مى كند كه آنجا سراسر كشف و شهود است و این كشف دیگر او را از شاعرى كه در پى تجربه كردن براى نوشتن است تبدیل به شاعر پر از كشف و سرشار از برون ریزى مى كند. سپهرى در حال استحاله است و این استحاله متغیرهاى زیادى دارد، عواطف و زندگى شخصى اش، سفرهایش، تأثیر عرفان بر دیدگاه هاى جهان شناختى اش و... از جمله آن ها است. اكنون او «چیزى شبیه بى خودى و كشف است». كشف جهان جدید و بى خودى از گذشته و دغدغه هاى آن، البته به جز «غم» كه رگه پنهان سهراب سپهرى است و جاى خودش را پس از مدت ها به «شادى» شناخت مى دهد.
سپهرى حدود همین سال هاست (۴۰-۳۹) كه به توكیو مى رود و به حكاكى روى چوب مى پردازد. سپس به هند سفر مى كند و از آن جا هم تجربیاتى به دست مى آورد. سال ۱۳۴۰ سهراب تدریس در هنركده هنرهاى تزئینى تهران را آغاز و پس از مدتى در همان سال «شرق اندوه» را منتشر مى كند.
«شرق اندوه» تجربه عرفانى سپهرى است. شاید بیراه نباشد اگر این مجموعه را از جهاتى با نگاه پر از شور و دلدادگى مولانا كه همراه با هلهله و شعف است، مقایسه كنیم. البته این مقایسه به طور قطع فقط در نوع توجه به وزن و ریتم شعر و تا حدودى نگاهى است كه هر دو شاعر از یك جنس به «هستى» دارند وگرنه ممكن است به قول منطقیون قیاس مع الفارق باشد.
در «شرق اندوه» سپهرى پیش از آن كه به فكر شعر نوشتن باشد به شور و شعف خود مى بالد كه نوع جدیدش را به تازگى دریافته است. نوعى سرخوشى كه از سَرِ عشق دست داده است و بالندگى و آزادى روح را به دنبال دارد. به این سطرها دقت كنید: «سرچشمه رویش هایى، دریایى، پایان تماشایى ‎/ تو تراویدى، باغ جهان تر شد، دیگر شد»، «خوابى از چشمى بالا رفت»، «در جوى زمان در خواب تماشاى تو مى رویم»، «بادآمد، در بگشا اندوه خدا آورد»، «آنى بود، درها وا شده بود ‎/ برگى نه، شاخى نه باغ فنا پیدا شده بود»، «من رفته، او رفته، ما بى ما شده بود ‎/ زیبایى تنها شده بود، هر رودى دریا شده بود ‎/ هر بودى بودا شده بود»، «من سازم: بندى آوازم، برگیرم، بنوازم، برتارم زخمه «لا» مى زن، راه فنا مى زن».
سپهرى انگار در این مجموعه دیگر نمى خواهد شعر بنویسد. «شرق اندوه» در واقع طلوع و مشرق «اندوهى» جدید است كه غم «مرگ رنگ» را مى زداید، این اندوه، اندوه عشقى است كه شعف انگیز است و «مرز پریدن ها و دیدن هاست». كسى كه كلید دروازه اشعار سپهرى را در اختیار دارد از این پس هم مى تواند وارد جهان سپهرى شود، اما چون اثر بعدى سپهرى در واقع یكى از نقاط تكامل شعرى اوست تكاملى كه در آرایه هاى شعرى و جهان بینى شاعر رخ مى دهد، اگر كلید به دست نیابى، جهان او مكان غریبى مى شود كه ساكنانش با واژه هاى سردرگمى حرف مى زنند. سپهرى حدود سال هاى ۴۰ از تمام مشاغل دولتى كناره گیرى مى كند و به نقاشى و شعر مى پردازد. او گالرى هاى متعددى در ایران و خارج از كشور براى نمایش آثارش ترتیب مى دهد و به سفر هم مى رود.
وى در همین دوره است (یعنى حدود سال هاى ۴۲ و ۴۳) كه به هند و پاكستان و افغانستان سفر مى كند و فرانسه و برزیل را هم براى شركت در جشنواره ها و نشست ها مى بیند. با این تجربیات و پس از ۴ سال از مجموعه قبلى اش، سپهرى ۲ شعر بلند «صداى پاى آب» و «مسافر» را مى سراید، شعرى كه شاید اوج سهراب و سطرهاى به یاد ماندنى او را كه امروز روى پوسترها، دفترها و كارت پستال ها دیده مى شود مى توان در آن دید. به این سطرها نگاه كنید: «حجرالاسود من روشنى باغچه است»، «خوب مى دانم حوض نقاشى من بى ماهى است»، «نسیم شاید برسد، به گیاهى در هند»، «هركجا هستم باشم آسمان مال من است»، «چه اهمیت دارد گاه اگر مى روید قارچ هاى غربت»، «من به آغاز زمین نزدیكم»، «فتح یك قرن به دست یك شعر»، «چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید»، «چرا گرفته دلت مثل آن كه تنهایى»، «دچار یعنى عاشق»، «قشنگ یعنى تعبیر عاشقانه اشكال»، «همیشه عاشق تنهاست»، «دلم عجیب گرفته است خیال خواب ندارم»، «اهل كاشانم روزگارم بد نیست»، «و خدایى كه در این نزدیكى است»، «من وضو با تپش پنجره ها مى گیرم»، «روح من در جهت تازه اشیا جارى است».

سهراب سپهرى در این ۲ شعر بلند تجربیات متعدد خود در عرصه تركیبات واژگانى و نگاه به «هستى» را به تلفیقى بسیار ساده و سهل ممتنع مى رساند و بیان مى كند. برخى از سطرهاى این دو شعر زیباترین و تأثیرگذارترین سطرهاى شعر معاصر ایران را تشكیل مى دهند. جهان ساده و بى آلایش سهراب و دغدغه هاى او به وضوح در این دو شعر قابل پیگیرى و نشانه گذارى اند. در واقع، روح سپهرى در جهت تازه اى از اشیا قرار گرفته است، همان طور كه خودش در سطرى از این شعر مى نویسد.
او موقعیت خود در هستى، نگاهش به عرفان، زندگى روزمره، ارتباط با عناصر و اجزاى پیرامونى و عشق را در این دو شعر بلند به شكلى آشكار بیان مى كند. شاید بیراه نباشد اگر اوج پختگى سپهرى را در این دو اثر بدانیم و همین گونه است كه اقبال عمومى از این شعرها نسبت به آثار دیگر سپهرى بیشتر بوده است. شناختى كه در اوایل متن از آن سخن به میان آمد و جست وجویى كه شاعر براى شناخت دارد، این جا دیگر از سپهرى سلب مى شود. او اینجا دیگر «فاعل شناسا» نیست، بلكه كسى است كه شعر از دریچه نگاه او و به شكلى كاملاً جوششى بیرون مى جهد. این دو شعر بلند اگرچه بسیار مقطع نوشته شده اند، اما وحدت ارگانیك و ساختارى كه میان اجزا و عناصر تشكیل دهنده آن وجود دارد نشان از ذهن و ضمیر ناخودآگاه توانمند شاعر دارد. شاعرى كه دیگر «واژه ها به فكش حمله مى كنند» و او فقط یك نویسنده صرف است، نویسنده اى كه تجربیات و سختى هایش را كشیده و ضرورت ها و نیازهاى ذهنى اش را براى نوشتن سیراب كرده و حالا با یك انفجار ذهنى به این حجم اثر قابل تأمل آفریده است. كلماتى كه سپهرى فقط آن ها را روى كاغذ مى آورد وگرنه خلق آن ها در فضاى دیگرى رخ داده است.
در بهمن ،۱۳۴۶ سپهرى مجموعه «حجم سبز» را منتشر مى كند. «حجم سبز» در واقع ادامه نگاه «مسافر و صداى پاى آب» است، نگاهى كه از یك «بصیرت» و «دانایى» خبر مى دهد. «حجم سبز» همان «حجم دانایى و بصیرتى» است كه سهراب در آن سیر مى كند. او دیگر از فضاهاى قبلى اش فاصله گرفته است، «مرگ رنگ»، «زندگى خواب ها»، «شرق اندوه» كه به نوعى از غمزدگى ها و افسردگى هایش نشأت گرفته بود، حالا تبدیل به «اتاق» دیگرى شده است، اتاقى كه «آبى» ست و در آن شادى هست. دیگر براى سهراب سپهرى «زندگى خالى نیست، مهربانى هست، سیب هست، ایمان هست، آرى تا شقایق هست، زندگى باید كرد» این نگاه در برابر نگاه «مرگ رنگ» است، همان نگاهى كه در آن سهراب «سربه سر افسرده بود». در «حجم سبز» سهراب از شعف هایش مى نویسد: «در دل من چیزى هست، مثل یك بیشه نور، مثل خواب دم صبح ‎/ و چنان بى تابم، كه دلم مى خواهد ‎/ بدوم تا ته دشت، بروم تا سر كوه، دورها آوایى ست كه مرا مى خواند».
به این سطرها توجه كنید:
«قایقى خواهم ساخت»، «پشت دریاها شهرى است»، «گوش كن دورترین مرغ جهان مى خواند»، «بهتر آن است كه برخیزم، رنگ را بردارم، روى تنهایى خود نقشه مرغى بكشم»، «چرا مردم نمى دانند ‎/ كه لادن اتفاقى نیست»، «بیا زندگى را بدزدیم آن وقت ‎/ میان دو دیدار قسمت كنیم»، «من در این تاریكى ‎/ فكر یك بره روشن هستم».
در تمام این سطرها، امید به زندگى و فضاهاى تازه «بودن» دیده مى شود. سپهرى در «حجم سبز» زندگى اصیل خودش را درمى یابد و اینجاست كه شادى او از بصیرت شاعرانه و كشف و شهود مشخص مى شود.
این مجموعه در واقع نقطه برترى سپهرى است در آثارش و دیگر نمى توان نقطه نهایى دیگرى براى اثرش فرض كرد. در مجموعه «ما هیچ، ما نگاه» اگرچه این امید و ایجاد فضاهاى تازه دوباره اتفاق مى افتد اما به اندازه «حجم سبز» قابل بررسى و قبول نیست و این مسأله البته در مقایسه سهراب سپهرى با خودش قابل بررسى است وگرنه «ما هیچ، ما نگاه» از مجموعه شعرهاى كم نظیر در ۱۰۰ سال گذشته شعر ایران است.
سپهرى در «ما هیچ، ما نگاه» به آسانى همه چیز را در حد نگاهى دقیق به «هستى» و پیرامون و به بیانى دیگر ایجاد بصیرتى شاعرانه مى داند، شما باید تجربیات «هستى شناختى» خود را پس از مدتى از راه نگریستن ادامه دهى، البته نه این كه به پیرامون فقط نگاه كنى بلكه منظور توجه و فعال كردن شهود و كشف در درون آدمى است و تأثیر آن در نوع اتفاقاتى كه در زندگى روزمره مى افتد. این سطرها را بخوانید:
داخل واژه صبح ‎/ صبح خواهد شد»، «راه معراج اشیا چه صاف است»، «یك نفر باید از این حضور شكیبا ‎/ با سفرهاى تدریجى باغ چیزى بگوید»، «دست هایم نهایت ندارند ‎/ امشب از شاخه هاى اساطیرى ‎/ میوه مى چینند»، «آدمى زاد طومار طولانى انتظار است»، «باید كتاب را بست، باید بلند شد، در امتداد وقت قدم زد، گل را نگاه كرد، ابهام را شنید»، «باید نشست ‎/ نزدیك انبساط ‎/ جایى میان بى خودى و كشف».
شاید نگاه سهراب در «ما هیچ، ما نگاه» به شكلى انتزاعى بازگو شده است اما دریچه هاى دانایى و شهود او آن قدر لطیف و انسانى اند كه این شاعر را در انتزاعى ترین حالات هم قابل درك مى كند.
...
روزگارى از دریچه هاى دیگران به سهراب نگریستیم، دریچه هایى كه گاه او را نكوهش مى كردند و شعر او را پس مى زدند و گاه او را تمام كمال مى پذیرفتند. در هر حال، سپهرى از سرمایه هاى فرهنگى سرزمین ماست و موقعیت تأثیرگذار او را در ادبیات معاصر ایران هیچ گروه یا گرایش فرهنگى نادیده نمى گیرد. سهراب سپهرى زیاد نزیست. او ۱۵ مهرماه ۱۳۰۷ متولد شد و یكم اردیبهشت ماه سال ۱۳۵۹ به «حجم سبز» رفت. روزگارى برایش نوشتم «آدم این جا تنهاست» و نوشتم آدم در شعرهاى سپهرى تنها مى ماند، اما باید گفت: بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم