تبلیغات
::: پرتیکان ::: - برای ضیافت (3)

برای ضیافت (3)

یکشنبه 23 دی 1386 , توسط احمدرضا سلیمانی
مثل وقتی که دوغ می خوری ...

از پله های خشتی که پایین می روی گلدان های شمعدانی روی کف پله ها نظرت را جلب می کنند . وقتی پله ها تمام می شوند گام به یک سالن نه چندان بزرگ می گذاری که به شکل دلربایی به وسیله طاق و مقرنس تقسیم شده و در هر قسمت میز چوبی با رنگ قهوه ای سوخته میان چند صندلی از چوب گردو تو را به صرف یک پرس چلوکباب سلطانی دعوت می کند .          
می نشینی - سفارش می دهی و چاشنی اش را یک پیاز و یک بطری دوغ می کنی .
تا اینجا همه چیز بهترین شکل ممکن را دارد ... ولی هیهات از آن ساعتی که از خوردن فارغ شده و خواب دوغی چشمانت را می گیرد . آن چنان پایبند خواب می شوی که دیگر نه چیزی می بینی و نه می خواهی که ببینی ... چون دوغ چشمانت را بسته است .

این است تصویر آموزش معماری ما اگر هر کجا وصفی از رستوران شنیدی دانشکده های معماری مان را به خاطر آوری و اگر به جای دوغ نظام آموزشی مان را تصور کنی .

ولی هنوز سوال من این است : " با هزار پیچ و خم به اینجا رسیده ایم . حالا باید چه کرد ؟؟؟ "